
1) یکشنبه عصر رفتیم با مامان و نسترن ٰ رنگ خریدم. نسترن یه زیتونی برداشت. و من با دقت تمام و استرس سعی کردم رنگی رو بردارم که فقط سفیدی موهامو بپوشونه ، نه اینکه رنک موهامو تغییر بده. بارها گفتم. من رنگ دوست ندارم . به اصراره مامان بود. و البته سفیدی موهام یکم زیاد شده. دیده نمیشه ها . زیر حجمی از موهاست. در بغضی حالات و جمع کردن ها ،اما خیلی نمایان میشه. برام مهم نیست. چرا مردا رنگ نمیکنن...
ادامه مطلب
ذیروز ناهار نسترن اینا پایین بودن. ۵ شنبه ها ناهار اینحان. تا غروب بودن. من از ۵ گفتم من ۶.۵ بیرون میرم هرکی میره بیاد. نسترن داشت ماکارونی درست میکرد و خورشت کرفس. پرواضح بود که حال نداشت. مامان هم که اگه دلش میخواست هم نمیتونست بیاد. ساعت ۶ که شد گفتم نمیایین؟ هیشکی جواب نداد و من حرصم دراومده بود که در اختیار نسترن باشم و طبق برنامه ی اون برم جلو. خب بابا ادم دلش میخواد عصر ۵ شنبه یا بقیه عصر ها بره بیرون . قدم بزنه ... هر وقت دوس داره طبق برنامه ی اون. منم گفتم خودم میرم. نسترن فکرشو نمیکرد که شال و کلاه کنم و برم. لباس پوشیدم. فقط ۴ تومن پول گذاشتم پشت جیب شلوارم. مبایل برداشتم و ...
ادامه مطلب
بازم خبری در وای جی سی ( yjc) . : " ادعای مرد 128 ساله: من هیتلر هستم! " نمیدونم چی بگم. بعید نیست. http://www.yjc.ir/fa/news/6135246/%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-128-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%84%D8%B1-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3 ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
دوشنبه عصر بالا بودم . نسترن گفت بلاخره برنامه 4 شنبه سوری چی شد ؟ زنگ زدی به سارا و فلان. دیدم بچه ها هم خیلی دلشون میخواد این شد که همونجا به سارا زنگ زدم. پرسیدم برنامه ای دارن یا نه و ووو . خلاصه اینکه برنام شد بریم خونه حاج خانوم خونواده ما و اونا . خب دیروز رفتیم خوراکی موراکی هم با خودمون ب...
ادامه مطلب
هرچی تو ادامه مطلب هست رو صبح 5" شنبه" که اینترنت قطع بود نوشتم تو وورود. بعدش ، اینققققققققققققد شجاع شدم و جسور ، که ، همینجور رو دسکتاپ گذاشتم تا امروز یعنی شبه. البته زیاد شجاع و جسووور نبودم ها . یکم استرس داشتم که یه بار عصر 5 شنبه کسی بیاد اینجا. به هر حال هرچی که بود اینجوری شد. امروز هم میخوام حرف بزنم. بذار برم یه پست دیگه. این ادامه مطلبه مربوط به 5 شنبه 5 اسفنده. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
میدونی ، رسیدن "سررسید های 1395 شررکت " و توزیع اشون بین همکارا ، نشون از نزدیک شدن سال نو و هفته های پایانی سال رو میده. سالی که باز هم توش کاری نکردم و حاصلی ازش نچیدم. سالی که دست خالی تر و ناامید تر و البته پیر تز از هرسال دیگه ای ام .سالی که در اون خدا ، با من یار نبود .آره . جیزی تا پایان سال 1394 نمونده. و من و من ، مثله کسی ام که تو یه مرداب گیر کرده و سالهاست داره دست و پا میزنه. دست و پای بیثمر . و سخت تر و رنج اور تر از همه اینه که تو این مرداب گیر کرده باشی و شاهد رفتن و به مقصد رسیدن ها و پیروزی های مکرر هم دوره ای هات و دوره ه...
ادامه مطلب
روزهای اخر سال به سرعت میگذره . حسابی خسته ام... شب ها اصلا خوووب نمیخوابم. یک مساله ذهنم رو مشغول کرده. 35 سالگی ، .... ، یائسگی ..... ، مامان ....، چاره ای نیست. باید زندگی رو گذروند . کاش خدا منو میخواست. دوشنبه ، 24 اسفند 94 . یکشنبه ساعت 8 سال 1395 ساله میمونه. به همین راحتی یه ساله دیگه گذشت. و خدایا ؟............ ...
ادامه مطلب
1) شرف الشمس 19 فروردین 93 رو در اخرین 4 شنبه 93 بردم که بسپارم به آب . اینقد وانت و دست فروش رودخونه رو احاطه کرده بودن که هیچ رقمه نشد. با ناراحتی خیلی زیاد پس آوردم و گذاشتم سر جاش ( تو قران). 19 فرودین 94 دیگه ننوشتم . گلاب و زعفران و کاغذ زرد و ... امسال آخرین 4 شنبه سال همون رو بردم و به راحتی هر چه تمام تر ، تو همون رودخونه انداختم. فک میکردم نمیتونم بندازم بازم. با ناامیدی رفتم ، اما در کمال تعجب ، دیدم کسی از اون فروشنده های نیستن. با اینکه وسط روز بود اما هیچکدومشون نبودند و به راحتی تو آب انداختم و احساس سبکی فوق العاده ای داشتم. 2) ... ...
ادامه مطلب
امروز میرم سر کار برای اولین روز 1395.یعنی اولین روز کاری در هشتمین روز نوروز. با تمام وجود؛ از خدای بزرگ میخوام که از همین ابتدای سال 1395 دستم رو بگیره و کمکم کنه و بهترین ها رو برام رقم بزنه. با تمام وچود از خدا میخوام که آغاز سال 1395 , آغاز بهترین روزهای زندگیم باشه.ا با تمام وجودم از خدای مهربون میخوام که لحظه به لحظه کمکم کنه و لبخندش رو ازم دریغ نکنه و سال پر از شادی و آرامش و سلامتی و موفقیت و خوشبختی رو ذر کنار خونوادم داشته باشم . سالی متفاوتتر و بهتر از سالهای گذشته... ان شاءالله.به خواست و یاری خداوند بزرگ ان شاءالله....
ادامه مطلب
امروز شنبه اس. 14 فروردین. اولین روز رسمی و کاری سال 1395. این روزها خیلی بهم سخت گذشت... شروع سال حال خوبی ندارم. از خودم و زندگی ووووووووووو همه چی کلافه ام. .. سعی میکنم عصبانی نشم. پرخاشگری نکنم. اما ؛ خب ، سعی میکنم. اما موفق نمیشم همیشه... اینقد چیزای متفاوت آزارم میده که حالی برای نوشتنشون نیس. پول ، کار ، استقلال , زندگی ؛ اسپورتج ، مغازه ، نسترن , مجبد ، پول ، درامد ، تصمیم گیری ، مبایل ، مامان ، بازم پول ، بازم استقلال ، بازم زندگی ... درامد 93 ؛ درامد 94 ؛ بی پولی ، عدم استقلال ، وووووووووو اوووووف خدایا؟ شروع ساله چدیده. سعی میکنم توکل کنم به...
ادامه مطلب
http://hafezdivan.blogpars.com/2014/08/0023104401132100034211004.html صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بیتشویش و ساقی یار و مطرب نکتهگوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش میکند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دستافشان و مستان پایکوب غمزهٔ ساقی ز چشم میپرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد میرسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب http://hafezdivan.blogpars.com/2014/08/0023104401132100034211004.html به به . خدارو شکر. خدا...
ادامه مطلب