
1) یکشنبه عصر رفتیم با مامان و نسترن ٰ رنگ خریدم. نسترن یه زیتونی برداشت. و من با دقت تمام و استرس سعی کردم رنگی رو بردارم که فقط سفیدی موهامو بپوشونه ، نه اینکه رنک موهامو تغییر بده. بارها گفتم. من رنگ دوست ندارم . به اصراره مامان بود. و البته سفیدی موهام یکم زیاد شده. دیده نمیشه ها . زیر حجمی از موهاست. در بغضی حالات و جمع کردن ها ،اما خیلی نمایان میشه. برام مهم نیست. چرا مردا رنگ نمیکنن...
ادامه مطلب
دیشب به خودم گفتم : فردا میرم ورزش. خودم تنهایی . مثه گذشته. با هنذفری . رفتم تو گوشیم آهنگ ها رو چک کنم . آهنگ های ورزش و پر انرری رو . سیروان خسروی (نمیتونم این حسو از مردم ...) ( یه صبحه دیگه / یه صدایی توی گوشم میگه / ثانیه های تو داره میره / امروزو زندگی کن فردا دیگه دیره... / .... / زندگی اینه قشنگیش همینه / ... دوست دارم زندگی رو ... / خوب یا بد ، اگه اسون یا سخت دوس دارم زندگی رو ... ... اگه هدف تو دلت بااااااااااااااااااااشه میتونه کله زندگی تو دستای تووووووووووووووووو باشه. .) حامد محضرنیا ( تا تو رو دارم جس میکنم دنیا تو دستامه /.... / چه جوری بگم خداجون ازتو ممنونم...
ادامه مطلب
ذیروز ناهار نسترن اینا پایین بودن. ۵ شنبه ها ناهار اینحان. تا غروب بودن. من از ۵ گفتم من ۶.۵ بیرون میرم هرکی میره بیاد. نسترن داشت ماکارونی درست میکرد و خورشت کرفس. پرواضح بود که حال نداشت. مامان هم که اگه دلش میخواست هم نمیتونست بیاد. ساعت ۶ که شد گفتم نمیایین؟ هیشکی جواب نداد و من حرصم دراومده بود که در اختیار نسترن باشم و طبق برنامه ی اون برم جلو. خب بابا ادم دلش میخواد عصر ۵ شنبه یا بقیه عصر ها بره بیرون . قدم بزنه ... هر وقت دوس داره طبق برنامه ی اون. منم گفتم خودم میرم. نسترن فکرشو نمیکرد که شال و کلاه کنم و برم. لباس پوشیدم. فقط ۴ تومن پول گذاشتم پشت جیب شلوارم. مبایل برداشتم و ...
ادامه مطلب
این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم دیروز اعصابم بهم ریخته بود .کلا بعداظهر ها در اختیار نسترنم . یا ناهار خونه ماست و تا شب باید به برنامه اون بچرخم وو یاناهار حونه مامانش ایناست و حدود 3.5 میاد خونه وطرف ما و تا شب باز طبق برنامه نسترن.خب بابا ادم به کار و زندگیش نمیرسه.اعصابم به...
ادامه مطلب
4 شنبه 18 مرداد 96 : 5.45 رفتیم ورزش با سحر. بعدش خونه و دوش و صبحونه. چون کار داشتم بانک و دفتر ووو زودتر از خونه زدم بیرون. حدود 8.35 . اومدم پایین پله ها کفش بپوشم. بند یکی از کفش ها رو کردم تو سگگش. خواستم یه قدم بردارم که اون یکی پامو بذار بالاتر که راحتتر ببندم که یهو بند باز کفش زیر اون یکی...
ادامه مطلب
- حس خوبی دارم از اینکه امسال هم تونستم تا اینجا روزه بگیرم. خدایا شکرت. - اه اه. فصل امتحاناته. حسه درس خوندن نیس. - با تمام لذتی که ماه رمضون داره ، نمیشه تفاوت روزه داری و روزخواری رو نادیده گرفت. اینکه آدم صبح روزه خواری زودتر بیدار میشه و صد البته سرحالتر. امروز سرحالم . - چند روزیه که خودم رو دست خدا سپردم. خودش میدونه و خودش. ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
دوشنبه عصر بالا بودم . نسترن گفت بلاخره برنامه 4 شنبه سوری چی شد ؟ زنگ زدی به سارا و فلان. دیدم بچه ها هم خیلی دلشون میخواد این شد که همونجا به سارا زنگ زدم. پرسیدم برنامه ای دارن یا نه و ووو . خلاصه اینکه برنام شد بریم خونه حاج خانوم خونواده ما و اونا . خب دیروز رفتیم خوراکی موراکی هم با خودمون ب...
ادامه مطلب
هرچی تو ادامه مطلب هست رو صبح 5" شنبه" که اینترنت قطع بود نوشتم تو وورود. بعدش ، اینققققققققققققد شجاع شدم و جسور ، که ، همینجور رو دسکتاپ گذاشتم تا امروز یعنی شبه. البته زیاد شجاع و جسووور نبودم ها . یکم استرس داشتم که یه بار عصر 5 شنبه کسی بیاد اینجا. به هر حال هرچی که بود اینجوری شد. امروز هم میخوام حرف بزنم. بذار برم یه پست دیگه. این ادامه مطلبه مربوط به 5 شنبه 5 اسفنده. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
دلربا، دلنشین، شیرین ادا، نازنین به کجا رفتی بیا تب و تابم را ببین ... چه شبی دارم تنها تنهایی و تنهاییگره از گیسو بگشا تا ز سحر در بگشایی ... بهار اومد که گلها رنگ و وارنگه جونمدیدن یار سر چشمه قشنگه جونم ...بچینم گلی بیارم در سرایت جونمببینم رویتریزم در پیش پایت جونم ... گلنارم گلنارم غم تو بر دل دارمنفسی بنشین یارا من تشنه دیدارم ...گل به گیسویت بستی ما را پریشان داری... گل نار با صدای " بیژن بیژنی " خخخییییییلی دوست دارم. فوق العاده اس. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
میدونی ، رسیدن "سررسید های 1395 شررکت " و توزیع اشون بین همکارا ، نشون از نزدیک شدن سال نو و هفته های پایانی سال رو میده. سالی که باز هم توش کاری نکردم و حاصلی ازش نچیدم. سالی که دست خالی تر و ناامید تر و البته پیر تز از هرسال دیگه ای ام .سالی که در اون خدا ، با من یار نبود .آره . جیزی تا پایان سال 1394 نمونده. و من و من ، مثله کسی ام که تو یه مرداب گیر کرده و سالهاست داره دست و پا میزنه. دست و پای بیثمر . و سخت تر و رنج اور تر از همه اینه که تو این مرداب گیر کرده باشی و شاهد رفتن و به مقصد رسیدن ها و پیروزی های مکرر هم دوره ای هات و دوره ه...
ادامه مطلب
میدونی ، هیچ وقت هوا ، ابری نمیونه برای همیشه. بالاخره ، آفتاب میشه و گرم . زندگی منم همینه. بالاخره این ابرها کنار میره و یه آفتاب قشنگ درمیاد. همین . میدونی ؟ جال نوشتن ندارم. تو بلاگفا که بودم چقد مینوشتم. اونم با جزییات. وقت و حوصلش بود . .. ................... اینم راز آهنگی که این روزا باهاش حال میکنم : دلربا، دلنشین، شیرین ادا، نازنین به کجا رفتی بیا تب و تابم را ببین ... چه شبی دارم تنها تنهایی و تنهایی گره از گیسو بگشا تا ز سحر در بگشایی ... بهار اومد که گلها رنگ و وارنگه جونم دیدن یار سر چشمه قشنگه جونم ... بچینم گلی بیارم در سرایت جونم ببینم رویتریزم ...
ادامه مطلب
روزهای اخر سال به سرعت میگذره . حسابی خسته ام... شب ها اصلا خوووب نمیخوابم. یک مساله ذهنم رو مشغول کرده. 35 سالگی ، .... ، یائسگی ..... ، مامان ....، چاره ای نیست. باید زندگی رو گذروند . کاش خدا منو میخواست. دوشنبه ، 24 اسفند 94 . یکشنبه ساعت 8 سال 1395 ساله میمونه. به همین راحتی یه ساله دیگه گذشت. و خدایا ؟............ ...
ادامه مطلب
1) شرف الشمس 19 فروردین 93 رو در اخرین 4 شنبه 93 بردم که بسپارم به آب . اینقد وانت و دست فروش رودخونه رو احاطه کرده بودن که هیچ رقمه نشد. با ناراحتی خیلی زیاد پس آوردم و گذاشتم سر جاش ( تو قران). 19 فرودین 94 دیگه ننوشتم . گلاب و زعفران و کاغذ زرد و ... امسال آخرین 4 شنبه سال همون رو بردم و به راحتی هر چه تمام تر ، تو همون رودخونه انداختم. فک میکردم نمیتونم بندازم بازم. با ناامیدی رفتم ، اما در کمال تعجب ، دیدم کسی از اون فروشنده های نیستن. با اینکه وسط روز بود اما هیچکدومشون نبودند و به راحتی تو آب انداختم و احساس سبکی فوق العاده ای داشتم. 2) ... ...
ادامه مطلب
امروز شنبه اس. 14 فروردین. اولین روز رسمی و کاری سال 1395. این روزها خیلی بهم سخت گذشت... شروع سال حال خوبی ندارم. از خودم و زندگی ووووووووووو همه چی کلافه ام. .. سعی میکنم عصبانی نشم. پرخاشگری نکنم. اما ؛ خب ، سعی میکنم. اما موفق نمیشم همیشه... اینقد چیزای متفاوت آزارم میده که حالی برای نوشتنشون نیس. پول ، کار ، استقلال , زندگی ؛ اسپورتج ، مغازه ، نسترن , مجبد ، پول ، درامد ، تصمیم گیری ، مبایل ، مامان ، بازم پول ، بازم استقلال ، بازم زندگی ... درامد 93 ؛ درامد 94 ؛ بی پولی ، عدم استقلال ، وووووووووو اوووووف خدایا؟ شروع ساله چدیده. سعی میکنم توکل کنم به...
ادامه مطلب
1) از دیروز عصر که یکم مثبت اندیشی دکتر "حلت " رو گوش کردم انگار یهو تغییر کردم. چندین بار گوش کردم. واقعا تغییر کردم. از این رو به اون رو شدم. خودم هم تعجب میکنم خیلی. به خودم میگم : نکنه دمدمی مزاج شده باشی"؟ یا خل وضع .؟؟؟ اما نتیجه مهمه. با چند بار گوش کردنه پشت سر هم ؛ عالی شدم. انگار همه کائنات و زمین و زمان در اختبار منن. تحت فرمان من. من عالیم واقعا . اونقد خوووب که صبح که از خونه در اومدم یه لبخند رو صورتم بود که سعی میکردم جمش کنم که مردم نگن دختره خله... درست مثه الان که دارم لبخند میزنم. اما اینجا دیگه تلاشی برای جمع کردنش ندارم. رهاش کردم... دیروز...
ادامه مطلب
1) دیشب سحر ، نه ، میشه امشب سحر ، منظورم همین سحریه که چند ساعت پیش غذا خوردم ، آره ، این سحر ، آخرین سحر ماه رمضان 95 بود. تلویزیون برنامه خداحافظی شکلی داشت. موقع غذا خوردن دلم حسابی گرفت. امسال زیاد لذت نبردم از ماه رمضون . همون سر غذا دلم تنگ شد. یاد حرفی که قبل مااه رمضون زده بودم افتادم. " شاید امسال آخرین ماه رمضون باشه" .سر مشکلاتی که با خدا داشتم ، همش میگفتم شاید آخرین ماه رمضونی باشه که روزه میگیرم. این حرف رو به لحاظ مردن نمیگفتم. به این خاطر میگفتم که یعنی از سال های آینده دیگه روزه نمیگیرم."روزه خور " میخواستم بشم. دیشب سحر که ...
ادامه مطلب
http://hafezdivan.blogpars.com/2014/08/0023104401132100034211004.html صبح دولت میدمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بیتشویش و ساقی یار و مطرب نکتهگوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش میکند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دستافشان و مستان پایکوب غمزهٔ ساقی ز چشم میپرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد میرسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب http://hafezdivan.blogpars.com/2014/08/0023104401132100034211004.html به به . خدارو شکر. خدا...
ادامه مطلب