
همین الان که داشتم مدیتشین و هینوتیزم و این چیزا میخوندم تو یه سایت سحر زنگ زد. گفت میخوایم بریم سینما با حمید. بیایم دنبالت بریم؟؟ گفتم : نه بابا. من سینما دوس ندارم. کلا ترجیح میدم فیلم رو خونه ببینیم. سحر کلی غر زد : من شد یه جا بگم بیا بریم تو بگی باشه؟ همش حوصله نداری... سحر گفت « حمید میگه : همین کارا رو کردی مجرد موندی دیگه. بیا بیرون بذار مردم ببیننت. ... نرفتم . مگه قراره خودمو پشت ویترین بذارم. ؟ ... برو بابا . ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
مامان لیمو خریده بود. نفری به لیمو پوست کندم . پوست داخلی هم گرفتم و دونه دونه تو ظرف چیدم. یه سیب هم پوست گرفتم و از وسط نصف کردم و تو بشقاب گذاشتم. مامان که مال خودشو گرفتو خورد گفت : ممنون . ان شاءالله خدا دوستت داشته باشه . خیر ببینی. آره مامان گفت . " انشاءالله خدا دوستم داشته باشه ". ؟؟؟؟ یعنی معتقده خدا دوستم نداره؟ چه دعای متفاوتی بود از زبون مامان. دلم گرفت. خدایا؟؟؟؟؟؟ دوستم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آره . انگار نداری. همه نشووونه های زندگی من , همه جفت زدن ها و تک اوردنهانم , همینو میگه. اینقد که مادرم این مدلی دعام میکنه. خدایا؟ دلگیرم و دلت...
ادامه مطلب