
این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم دیروز اعصابم بهم ریخته بود .کلا بعداظهر ها در اختیار نسترنم . یا ناهار خونه ماست و تا شب باید به برنامه اون بچرخم وو یاناهار حونه مامانش ایناست و حدود 3.5 میاد خونه وطرف ما و تا شب باز طبق برنامه نسترن.خب بابا ادم به کار و زندگیش نمیرسه.اعصابم به...
ادامه مطلب
1) دومین روزه. با سحر میرم. امروز اوضاع بهتر بود. اما الان خیییییییییییییلی خسته ام. خوابم میاد. احساس خواب الودگی و حتی کسالت میکنم. خب اخه 4.50 بیدار میشم برای نماز. تا نماز بخونم 5.05 5.10 . بعدش دیگه نمیشه خوابید که. 10 دقیقه به 6 تا 6 سحر میاد دنبالم. تا 7 . خونه میام بالا 7.10 شده. ت...
ادامه مطلب
اول اینکه : جمعه رفتم رشت آزمون مسئول فنی ... خب اینکه آزمون منابع نداشت و اولین دوره برگزاریش بود و بیشترین تعداد شرکت کننده تو گیلان بوده ( مثلا قزوین 34 تا و گیلان رشته ما 280 نفر ووو.... ) اینا بماند .. ـآزمون کشوری بود و پاسخ نامه از تهرا...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
ﻫ ﺍﻧﺴﺎﻧ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤ ﺭﺳﺪ،ﻣﺮ ﺁﻧﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ: ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویشﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮش ،ﺗﺎ ﺣﻘﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،در زﺍﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﺪﺍ ﺷﻮﺩﻭ ﺣﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﺮﺩﺩ ! ادامه مطلب...
ادامه مطلب
هرچی تو ادامه مطلب هست رو صبح 5" شنبه" که اینترنت قطع بود نوشتم تو وورود. بعدش ، اینققققققققققققد شجاع شدم و جسور ، که ، همینجور رو دسکتاپ گذاشتم تا امروز یعنی شبه. البته زیاد شجاع و جسووور نبودم ها . یکم استرس داشتم که یه بار عصر 5 شنبه کسی بیاد اینجا. به هر حال هرچی که بود اینجوری شد. امروز هم میخوام حرف بزنم. بذار برم یه پست دیگه. این ادامه مطلبه مربوط به 5 شنبه 5 اسفنده. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
بیانیه اصغر فرهادی مبنی بر عدم شرکت در مراسم اسکار با توجه به قانون ممنوعیت ورود مهاجران هفت کشور مسلمان به آمریکا، هفتمین ساخته اصغر فرهادی، نامزد سینمای ایران در اسکار ۲۰۱۷ و نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی زبان است. این مراسم ساعت پنج صبح دوشنبه (بامداد نهم اسفند ماه- بیست و هفتم فوریه) به وقت تهران آغاز میشود. فیلم فروشنده. زندایی میگفت : خیلی فیلم قشنگینه. ادامه مطلب...
ادامه مطلب
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم غباری به دامان محمل نشیند ادامه مطلب...
ادامه مطلب
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری 451 متن اصلی غزل تعبیر : روزگار با تو یار شده و همه چیز بر وفق مرادت پیش خواهد رفت. طمئن باش اگر مانعی سر راهت باشد فقط خداست که دست تو را می گیرد. اگر همیشه در مقابل خدا بر خاک بیافتی در عی خطر خداوند تو را نجات می بخشدو یک لحظه ارامش خاطر و راحتی را با یک دنیا زر و سیم عوض نمی کنی. برای رسیدن به مرادت تلاش کن و نذر خویش را ادا فرما. ........................................................................................................ قسمتی از تعبیر در http://hafezdivan.blogpars.com "... درطالع شما شادمانی و خرسندی و بهروزی فراوان دیده میشود . به شرط ان...
ادامه مطلب
گله هارابگذار!ناله هارابس کن! روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را ...فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!تابجنبیم تمام است تمام!! تابستان را دیدی که به برهم زدن چشم گذشت....یاهمین سال جدید!!بازکم مانده به عید!!این شتاب عمراست ...من وتوباورمان نیست که نیست!!...
ادامه مطلب
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری ز من به حضرت آصف که میبرد پیغام که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان ب...
ادامه مطلب
ساعت 9 قرار داشتم... مامان گفت : تو این روزا کجا میری؟ گفتم : کار دارم... 8.5 یارو زنگ زد که اینا اومدن و فلان ... گفتم قرار 9 بوده.گفت :باشه.. تو راه همش از خدا میخواستم کمک کنه و آدم های درستی که حقشون رو سر راهم بذاره.از خدا میخواستم که ازم راضی باشه و ازم قبول کنه... ... .. 9 رفتم. آقا دور بود. ... به یارو گفتم همین مرکز شهر قرار بذار هااا. ... خلاصه رفتم. 2 تا جوون مظلووووم بودن. پسره مو بور بود و فرفری. یه صورت استخونی و چشم های رنگی. قدش بلند بود. یه کاپشن تنش بود. یه کفش نیم بوت فرم پوشیده بود کلا پاره. دختره ریزه میزه بود و مرتب. لباس خیلی مناسب وخوبی پوشیده بود. صورت...
ادامه مطلب
دیشب پیاده رفتم خونه. کل عصر رو یه کتاب اینترنتی خوندم. بیش از 160 صفحه رو خوندم. یه رمان ساده و سطح پایین عشقی. تو راه که میرفتم ؛ شخصیت های داستان میومد تو ذهنم . با خودم فک کردم که باید بیشتر کتاب بخونم. اینطوری شاید راحتر زندگی کنم. کمتر فک کنم. باید خودم رو گم کنم تو داستان ها . باید مجالی برای فک کردن نداشته باشم. به خودم گفتم : خوب ، اینم یه نوع فراره. - خب باشه. بالاخره باید یه جوری این زندگی رو گذروند دیگه . به خودم گفتم : پس " امیرعلی و پریا " چی میشن؟ مگه اونا رو نمیخوای ؟ باید برای آینده برنامه داشته باشی. برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت. اما ، من...
ادامه مطلب
1) ترانه دیروز برای اولین بار تو زندگیش موهاشو کوتاه کرد. خیلی بامزه شده... 2) وقتایی که ترانه خونه ما باشه مامان رو زمین سفره میندازه. اوج لذت اونجاییه که ، ترانه از رو پای مامانش فوری بلند میشه دور سفره میچرخه و همه رو دور میزنه و رد میکنه و میاد پاشو میندازه وسط پام که رو پای من بشینه. میگیرمش و کمکش میکنم بشینه رو پای من . آروووم میشینه و منم بهش عذا میدم. اون لحظه غرق لذت و شادی میشم. یه حس خیلی خوبی بهم میده که توصیفش سحته... اینکه بقیه رو دور زده و اومده رو پای من و اینکه رو پای من آرومه و ... دلم میخواست منم یکی نه نه . دوتا از اینا داشتم . من عاشششش...
ادامه مطلب
سر داده در سکوتی، آوای بی نوایی پیچد در آسمانها ناله های جدایی گوید به من دل من، تا کی در انتظاری دیگر نمی آید باز، فریاد ز بی وفایی نمانده غم گساری، نمانده آشنایی ماندم دراین تنهایی، ماندم در انتظارت...
ادامه مطلب
بازهم حال ناخووب. رروحم بشدت خسته اس. روح خسته جسم رو هم فرسوده و خسته میکنه . همه چی خووب بود. نمیدونم چرا دوباره اینحوری شد؟؟؟ بحث های این چند روز با مامان ، سر مسایل کوچیک و بزرک ، اصرار های نسترن برای همراه شدن با من ؛ برای درست کردن کیک تولدش و شاید رطوبت بیش از 90 % هوا ، مسببش باشه. یه ماه بیشتره که همش دنبال یه کیک فوق العاده برای تولد نسترن بودم. تصمیم داشتم این دفعه یه خرس 3 بعدی درست کنم. الان 3 هفته اس که افتاده به جونم که با هم درست کنیم. اوایل فک میکردم شوخی میکنه . اما کم کم فهمیدم که جدی میگه. بهش گفتم میخوام سورپرایز شی. گفت : من سورپرایز...
ادامه مطلب
اینکه یه پسری یه دختری رو دوس داشته باشه و بعدش دختره و خونوادش آخرین نفری باشن که بدونن حس خوبی نیست. اینکه آدم و عالم بدونن و اقوام دووور و فلان ... بعدش یکی به گوش تو برسونه ... اون روز جلوی مامان گفت یکی هست که خیلی دوست داره و میخوادت . گفتم : منو؟ گفت : اره. عمران خونده و پدرش کارمند دانشگاه ازاده و... مامان گغت : کیه؟ اسمش رو بلد نبود. فقط بلد بود ادرس بده... خودم شناحتم کیه. گفتم : راااامین؟؟؟ گفت من نمیشناسمش. فقط شنیدم از همه . مامانش اینار و میشناسم... گفتم : اره . رامینه. بچه خیلی خوبیه. اما هر خوبی که دلیل به ازدواج و مناسب بودن برای ازدواج نیست. نم...
ادامه مطلب